تبليغاتX
شعرهای فروغ فرخ زاد

شعرهای فروغ فرخ زاد

شعر های فروغ فرخ زاد

نغمه درد

نغمه درد

در من و اين همه زمن جدا

با مني وديده ات بسوي غير

بهر نمانده راه گفت وگو

تو نشسته گرم گفتگوي غير

غرق غم دلم به سينه مي تپد

با تو بيقرار وبي تو بي قرار

واي ازآن دمي كه بي خبر زمن

بر كشي تو رخت خويش از اين ديار

سايه ي توام بهر كجا روي

سر نهادم به زير پاي تو

چون تو در جهان نجسته ام هنوز

تا كه بر گزينمش بجاي تو

شادي وغم مني به حيرتم

خواهم از تو...در تو آورم پناه

موج وحشم كه بي خبر زخويش

گشته ام اسير جذبه هاي ماه

گفتي از تو بگسلم...دريغ و درد

رشته ي وفا مگر گسستني است؟

بگسلم ز خويش و از تو نگسلم

عهدعاشقان مگر شكستني است؟

ديدمت شبي،بخواب و سر خوشم

وه...مگر به خواب ها ببينمت

غنچه نيستي كه مست اشتياق

خيزم و ز شاخه ها بچينمت

شعله مي كشد به ظلمت شبم

آتش كبود ديدگان تو

ره مبند... بلكه ره برم بشوق.

در سراچه غم نهان تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:31  توسط آرش  | 

آئينه شكسته

  آئينه شكسته

  ديروز به ياد تو وآن عشق دل انگيز

  بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم

  در آينه بر صورت خود خيره شدم باز

 بند از سر گيسويم آهسته گشودم

  عطر آوردم بر سر سينه فشاندم

  چشمانم را ناز كنان سورمه كشاندم

 افشان كردم زلفم را بر سرشانه

  در كنج لبم خاي آهسته نشاندم

    گفتم به خود آن گاه صد افسوس كه او نيست

   تا مات شود زين همهافسون گري ناز

  چو پيرهن سبز ببيند تن من

  با خنده بگويد كه چه زيبا شدي

  او نيست در مردمك چشم سياهم

   تا خ۰يره شود عكس رخ خويش ببيند

    اين گيسوي افشان به چه كار آيد امشب

  كو پنجه او تاكه در آن خانه گزيند

   من خيره به آينه و او گوش به من داشت

    گفتم كه چه سان حل كني اين مشكل ما را

    بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش

     اي زن،چه بگويم،كه شكستي دل ما را

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:28  توسط آرش  | 

هديه

هديه

من از نهايت شب حرف مي زنم

من از نهايت تاركي

واز نهايب شب حرف مي زنم

 

اگر به خانه من آمدي

براي من اي مهربان چراغ بيار

ويكدريچه كه از آن

به ازدحام كوچه خوشبخت بنگرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:26  توسط آرش  | 

وداع

وداع

مي روم خسته افسرده وزار

سوي منزگه ويرانه ي خويش

به مي برم از شهر شما

دل شوريده وديوانه ي خويش

مي برم تا كه در آن نقطه ي دور

شستشويش دهم از رنگ نگاه

شستشويش دهم از لكه ي عشق

زين همه خواهش بي جا تباه

مي برم تا ز تو دورش سازم

زتو ،اي جلوه ي اميد محال

مي برم زنده بگورش سازم

تا از اين پس نكند ياد وصال

ناله مي لرزد ،مي رقصد اشك

آه،بگذار بگريزم من

ازتو ، اي چشمه ي جوشان گناه

شايد آن به كه بپرهيزم من

بخدا غنچه ي شادي بودم

دست عشق آمد واز شاخم چيد

شعله ي آه شدم ،صد افسوس

كه لبم باز بر آن لب نرسيد

عاقبت بند سفر پايم بست

مي روم ،خنده به لب ، خونين دل

مي روم از دل من دست بدار

اي اميد عبث بي حاصل

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:25  توسط آرش  | 

بيا با ما تا ابد عاشق بمانيم

بيا با ما تا ابد عاشق بمانيم

سرود عشق ياد عاشقان است

صداي بلبلي در آسمان است

سرود عشق فرياد رهايي است

يكي از نغمه هاي آشنايي است

سرود عشق يعني با تو بودن

محبت را از آدم ها ربودن

قناري جان بمان عاشق هميشه

كه عشق هرگز ز دل ها گم نميشه

بيا ما تا ابد عاشق بمانيم

سرود عشق را با هم بخوانيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:23  توسط آرش  | 

جدايي

جدايي

امشب واقعيت را

پذيرا هستم

با پذيرفتن آن

جايي براي اشك

باقي نمي گذارماي راز شيرين

نمي دانم

شايد هنوز

به ياد من باشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:22  توسط آرش  | 

ديار فراموشي

ديار فراموشي

امشب دوباره زمزمه ي عشقي

از كوچه هاي خاطره مي آيد

امشب دوباره ياد گريزاني

بر گشته از ديار فراموشي

در كوي ذهن دلشده

مي خواند

پژواك راه رفتن او در شب

آهنگ دلنواز جواني را

تكرار مي كند

چشم به سوي خاطره مي چرخد

انيد

شوق

ترس

تركيب صادقانه ي احساس

در لحظه هاي ملتهب ديدار

**

در باز مي شود

من در ميان زمزمه ها

خاموش

تكرار صحنه هاي زمان را

به تمشا نشسته ام

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:21  توسط آرش  | 

هيچ كس براي هيچ كس نيست

بيا خود بيني

روزگار

چه حيله ها دارد

بياكه ببيني

رفيق چه مارها

در آستين دارد

بيا كه ببيني تلاش

براي ماندن نيست

بيا كه ببيني

هيچ كس

براي هيچ كس نيست

بيا كه ببيني

وسعت روح

به قدر يك كف دست است

بيا كه ببيني

فطرت آدمي

چقدر پست است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:20  توسط آرش  | 

كوير...

كوير سينه را از اشك دريا كردم

چه طوفان ها در اين دريا كه بر پا مي كنم

بيا يك شب تماشا كن با چشمان خود بيني

كه من جان كندن خود را تماشا مي كنم هر شب

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:19  توسط آرش  | 

عذر بلبل براي ديدن سيمرغ

تو كه مي داني من

پا به پايت دويدم و

بال در بال گستره ي تو

تا مرز تشنگي ها پريدم،

اكنون،بي بال و پر مانده

از دست و بال افتاده

خسته و تشنه.

هي سراب

پشت سراب مي بينم

دست از سرم بردار!

برو هدهد داناي با تدبير

بگذار

در اين وادي بلبل كش

با خيل خيالي خوش

به خواب خويش

مات وكيش روم.

من كه دستم به كوه قاف و

نه به چشمه ي شيرين آب و

نه به سيماي سيماب گون سيمرغ مي رسد،

پس لااقل

اين روياي آخر را

در اين لحظه ي ميرا

از چشم من مگير!

مي دانم آخرين تير خلاص

هنگام غروب آفتاب

بر شقيقه ي امروز،نقش مي بندد.

برو!

برو هدهد داناي با تدبير

تا قشنگي ترا به بر نگرفته است

تا سايه ي سترگ كركس پير

در اين وادي

دست بر سرت نكشيده است

مرا بگذارد

از اين باديه وبر

بگذر.

دارم سراب

هي سراب

پشت سراب ميبينم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:18  توسط آرش  | 

شرم سرخ

شرم سرخ

با عصاي آهنين در دست

و هفت كفش فولادين در پاي

ـ به جستوجوي تو برخاسته ام

بگو كجاست:

دست خيس سادگي

ـ بر روي پيشاني تب دار من

تا فرو بنشاند

واژه هاي خشك هذياني ام

دختر كولي لحظه هارا بگو

كه از دلم حمايلي ساخته ام

تا عرياني سينه اش را بپوشاند

اي شرم سرخ روئيده زير پوست

سيب!

اي عشق

ـ تو را مي گويم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 9:17  توسط آرش  | 

تنهایی ماه

  در تمام طول تاریکی

  سیر سیرک ها فر یاد  زدند:

  ((ماه، ای ماه بزرگ...))

 

 

  در تمام طول تاریکی

  شاخه ها با آن دستان دراز

  که از آن ها آهی شهوتناک

  سوی بالا می رفت

  و نسیم تسلیم

  به فرامین خدایانی نشناخته ومرموز

  و هزاران نفس پنهان ، در زندگی مخفی خاک

  و در آن دایره سیار نورانی ، شبتاب

  دقدقه در سقف چوبین

  لیلی در پرده

  غوک ها در مرداب

 

 

  همه با هم ، همه با هم یکریز

  تا سیپیده دم فریاد زدند:

  (( ماه ، ای ماه بزرگ ...))

 

 

  در تمام طول تاریکی

  ماه در مهتابی شعله کشید

  ماه

  دل تنهایی شب خود بود

  داشت در بغض طلائی رنگش می ترکید

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 17:36  توسط آرش  | 

حلقه

  دخترک  خنده کنان گفت که چست

  راز این حلقهء زر

  راز این حلقه که انگشت مرا

  این چنین تنگ گرفته است به بر

 

 

  راز این حلقه که در  چهری او

  این همه تابش و رخشندگی است

  مرد حیران شد و گفت :

  حلقهء خوشبختی است،  حلقه زندگی هست

 

 

  همه گفتند: مبارک باشد

  دختر گفت: دریغا که مرا

  باز در معنی  آن شک باشد

  سال ها رفت و شبی

 

 

  زنی افسرده نظر کرد بر  آن حلقه زر

  دید در نقش فرزندی او

  روز های که به امید وفای شوهر

  به هدر رفته،هدر

 

 

  زن پریشان شد  ونالید که وای

  وای، این حلقه  که در چهری او

  باز هم تابش و رخشندگی است

  حلقه بردگی و بندگی است

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1384ساعت 10:5  توسط آرش  | 

آرزو

کاش بر ساحل رودی خاموش

عطر مرموز گیاهی بودم

چو بر آنجا گذرت میافتاد

بسرا ای تو لب میسودم

 

کاش چون نای شبان می خواندم

بنو ای دل دیوانه تو

خفته بر هودج مواج نسیم

میگذشتم ز در خانه تو

 

کاش چون رتو خورشید بهار

سخر از نجره میتابیدم

از س رده لرزان حریر

رنگ چشمان ترا میدیدم

 

کاش در بزم فروزنده تو

خنده جام شرابی بودم

کاش در نیمه شبی در آلود

سستی و مستی خوابی بودم

 

کاش چون آیینه روشن میشد

دلم از نقش تو و خنده تو

صبحگاهان بته تنم میلغزید

گرمی دست نوازنده تو

 

کاش چون برگ خزان رقص مرا

نیمه شب ماه تماشا میکرد

در دل باغچه خانه تو

شور من ... ولوله بر پا میکرد

 

کاش چون یا تو دل انگیز زنی

میخزیدم به دل پرتشویش

ناگهان چشم توپرا میدیدم

خیزه بر جلوه زیبائی خویش

 

کاش در بستر تنهائی تو

پیکرم شمع گنه میافرختم

ریشه زهد تو و حسرت من

زین گنه کاری شیرین میسوخت

 

کاش از شاخه سر سبز حیات

گل اندوه مرا میچیدی

کاش در شعز من ای مایه عمر

شعله راز مرا میدیدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 18:22  توسط آرش  | 

بازگشت

زآن نامه ای که دادی و زآن شکوه های تلخ

تا نیمه شب بیاد تو چشمم نخفته است

ای مایه امید من ، ای تکیه گاه دور

هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است

 

شاید نبوده قدرت آنم که در سکوت

احساس قلب کوچک خود را نهان کنم

بگذار که ترانه من راز گو شود

بگذار آنچه را که نهفتم عیان کنم

 

تا بر گذشته مینگرم ، عشق خویش را

چون آفتاب گمشده میاورم بیاد

مینالم از دلی که بخون غرفته گشته است

این شعر، غیر زنجش یارم بمن چه داد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 18:11  توسط آرش  | 

گناه

گنه کردم گناهی پر ز لذت

کنار پیکری لرزان وبهوش

 خداوندا چه میدانم چه کردم

 در آن خلوتگه تاریک و خاموش

 

در آن خلوتگه تاریک و خاموش

نگه کردم بچشم پر ز رازش

 دلم در سینه بی تابانه لرزید

 ز خواهش های چشم پر نیازش

 

 

 در آن خلوتگه تاریک و خاموش

پریشان در کنار او نشستم

 لبش بر روی لبهایم هوس ریخت

 ز اندوه دل دیوانه رستم

 

 فرو خواندم به گوشش قصهء عشق:

 ترامیخواهم ای جانانهءمن

 ترامیخواهم ای آغوش جانبخش

 ترا،ای عاشق دیوانهء من

 هوس در دیدگانش شعله افروخت

 شراب سرخ در پیمانه رقصید

 تن من در میان بستر نرم

 بروی سینه اش مستانه لرزید

 

 گنه کردم گناهی پر ز لذت

 در آغوشی گرم و آتشین بود

 گنه کردم میان بازوانی

 که داغ وکینه جوی و آهنین بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 16:9  توسط آرش  | 

ظلمت

                                                              

چه گريزيست ز من؟

چه شتابيست به راه ؟

به چه خواهي بردن

در شبي اينهمه تاريك پناه؟

 

مرمرين پلهء آن غرفهء عاج!

اي دريغا كه ز ما بس دور است

لحظه ها را در ياب

چشم فردا كور است

 

نه چراغيست در آن پايان

هر چه از دور نمايانست

شايد آن نقطهء نوراني

چشم گرگان بيابانست

 

مي فرو مانده به جام

سر به سجاده نهادن تا كي؟

او در اينجاست نهان

مي درخشد در مي

 

گر بهم آويزيم من و تو

ما دو سرگشتهء تنها، چون موج

به پناهي كه تو مي جويي، خواهيم رسيد

اندر آن لحظهء جادويي اوج!

                                                                      ۸آبان۱۳۳۶ـ تهران

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 20:45  توسط آرش  | 

شعر سفر

همه شب با دلم کسی می گفت

((سخت آشفته ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می رود،می رود، نگهدارش))

 

 

من به بوی تو رفته از دنیا

بی خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می ریخت

چشمهای تو چون غبار طلا

تنم از حس دستهای تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها

می شکفتم ز عشق و می گفتم

((هر که دلداده شد به دلدارش

ننشیند به قصد آزارش

برود،چشم من به دنبالش

برود،عشق من نگهدارش))

 

آه،اکنون تو رفته ای و غروب

سایه می گسترد به سینهء راه

نرم نرمک خدای تیرهء غم

می نهد پا به معبد نگهم

می نویسد به روی هر دیوار

آیه هایی همه سیاه سیاه

 

                                                                                  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 12:30  توسط آرش  | 

پرنده مردنی است

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد

 

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی ست

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 19:21  توسط آرش  | 

دختر و بهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر و گلو ترانه و سرمستی ترا

با هرچه طالبی به خدا می خرم زتو

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب آب نقره فام

آن بال های نازک زیبای خسته را

 

خورشید خنده کرد  وز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکشی دوید

موج سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار

ای بس بهار ها که بهاری نداشتم

 

خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان

گوئی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب

دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

                                                                                                       (تهران - بهار ۱۳۳۴)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 19:14  توسط آرش  |